آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

86.بالاخره بابا!

امروز بالاخره گفتی بابا! بعد بابات از در اومد من خواستم ذوقمرگش کنم ... گفتم آمیتیس بگو بابا! شما برای اینکه حال منو بگیری فوری گفتی : عمه! عمه! دوبار هم گفتی که حالمو بیشتر گرفته باشی:* میخواستم بخوابونمت خیلی با التماس بابات رو نگاه میکردی میگفتی بابا! بابا! بعد هیچی دیگه رفتی بغل بابات و نخوابیدی:) اینم از دلبری دخترک:* از صبح که پامیشی یه کله حرف میزنی تا زمان خواب:* قربونت برم من:* ادد دودو اگهههههه خلاصه که به حرف بیفتی احتمالا باید برم چوب پنبه بخرم بکنم تو گوشم از دست تو:* الانم بهت میگم بگو بابا! پستونکت رو انداختی از دهنت بیرون و میگی عمه! خوب بچه چرا با احساسات ما انقدر بازی میکنی؟؟؟ آهان از پستونکت گفتم یا نه؟ یادم نیست! ...
24 فروردين 1392

85.یادش بخیر!

قبل از اومدن دخترک من خیلی فیلم و سریال میگرفتم و عاشق این دی وی دی هام بودم و به هیچکس نمیدادمشون مبادا روش خط بیفته:) و حالا آشنا بشین با دندونی دخترک  راستی یه کار ترسناک هم میکنی جدیدا ... البته همه ی کارات تقریبا ترسناک و بی کله س ولی این یکی دیگه سکته میده آدمو ... میری بالای پله ی آشپزخونه و همین که رفتی بالا برمیگردی که بشینی ... نشستنت هم که بسیارررررررررررررررر بامزه س ... اول جات رو درست میکنی بعد به باسن مبارک یه چرخش 180 میدی و یه جایی میشینی! جالا ممکنه لپتاپ باشه ... بالشت باشه ... یا مثل همین کار وحشتنامت وسط زمین و هوا :( مامانبزرگه میگه نگران نباش هر بچه ای یه فرشته ی نگهبان داره ... من میترسم فرشته هه ب...
24 فروردين 1392

82.اولین ایستادن

امروز برای اولین بار دستت رو گرفتی به لبه ی میز و وایسادی:*   تازه براى اولين بار يه باى باى نصفه نيمه با دايى كردى ... يه چيزى تو مايه هاى شيشه پاك كردن:دى الان هم رسما بدبخت شدم:دی دیگه از پله ی آشپزخونه رفتی بالا:)) ...
20 فروردين 1392

80. تازه ها!

وقتی بهت میگم به چیزی دست نزن ... تو کلمه ی دست رو که میشنوی کاری رو که میکنی بیخیال میشی و شروع میکنی به دس دسی کردن:* قربون عقلت برم من:* چهار دست و پات تکمیل شده مامانی:* دیگه به اونم رضایت نمیدی و احساس میکنی باید از جات بلند شی:* خلاصه که به هرچیزی دستت رو میگیری و بلند میشی ... خیلی کارات خطرناک شده:( منم همششششششش دلواپستم:( خدایا مواظب گلم باش:* یکی از ترسناکترین کارهات بازی با سیم هستش همچنان:( خوب چیکار کنیم اینجا جایی نیست که سیمها رو جمع کنیم! یعنی در کل همین سیمها فقط تو خونه س:دی همه چی از نظرم الان خطرناکه:( کمککککککککککککککککککک! چقدر این مرحله تون سخته:) از خواب که پامیشی یهویی یه چرخ میزنی عین این آکروبات بازا:دی میشی...
19 فروردين 1392

78.تلاش برای ایستادن

بیچاره شدم رسما! پله آشپزخونه رو گیر آوردی و د برو که رفتی:دی همش داری ازش بالا میری ... تازه نمیتونی که بری ... خیلی بانمک هی پات رو میاری بالا که بذاری رو پله و نمیشه ... تلاش بامزه ایه:*ُ بعضا هم دستت رو میگیری به دیوار که وایسی :* دستت رو هم که میگیریم با پاهای لرزون وایمیسی:* البته این وسط کم هم زمین نخوردیا:( دلم برات کبابه مامانم:*   ...
17 فروردين 1392

73.کلمات!

وقتی شیر میخوای با جدیت میگی مِ خیلی بامزه س ... وقتی خیلی گشنه ای میگی مِمِ :* هرچیزی میخوای میگی مَ :* همچنان بابات رو از همه بیشتر دوست داری ... از بالای سرت رد میشه و توجه نمیکنه بهت زمین و زمان رو بهم میدوزی:)  وقتی آماده ت میکنیم و میخوایم بریم بیرون ... تو این فاصله طبیعتا رو زمینی دیگه ... تا میبینی ما داریم آماده میشیم شروع میکنی به مَ مَ گفتن و گریه ی الکی کردن که بلندت کنیم:* اگر یکم هم طولانی بشه دیگه اشکهای همواره آماده میریزه پایین گوله گوله:* عاشققققققققققققققققققق دَدَ رفتنی ولی هنوز هیچی نمیگی بهش:دی فقط ذوق میکنی:)  بیرون که میریم حتی خیلی زیاد هم خوابت بیاد تا نزدیک مسیرمون بیداری بعد میخوابی:دی یعنی دی...
10 فروردين 1392

71.کارهای جدید!

پریشب مرتضی صدام کرد که بیا دخترت رو ببین :) تو خواب دمر شده بودی برای اولین بار! آخه از نوزادیت دمر که میذاشتیمت جیغ میزدی و برمیگردوندیمت:) خوب این اولین بار بود و چقدر هم بامزه دمر شده بودی:* چند روزی هست که وقتی خودت میخوابی و قل قل میخوری:دی بعدش خودت میتونی بشینی:* خیلی بانمک انقدر میچرخی و کارای مختلف میکنی تا بتونی بشینی:* شیشه تو که میذاریم دم دهنت کلیاتی وول میخوری شیشه به دهن! بعد ولش میکنی میری واسه خودت! بعد دوباره برمیگردی میخوری! کارای جدیدیه برات این کارا :* قربون پیشرفتهای روز به روزت برم مامانی:* پ.ن : چند روزیه غصه دارم ... یعنی از چهارشنبه سوری ... خاله مهسا و عمو قاسم دعواشون شده و این بار کار خیلی بیخ پیدا کرده:...
8 فروردين 1392

70.ما برگشتیم!

پریروز با خاله زری اینا رفتیم سمت محمودآباد ... باز هم کلی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم ... دیروز رفتیم همه ی ایران کتان و هرچی فروشگاه بود! رو گشتیم و دریا هم رفتیم یه سر و برگشتیم ... عصری هم راه افتادیم سمت تهران! به همین سادگی! هوا خوب نبود ... همه ش ابر بود و فقط لحظاتی چند! آفتاب رویت میشد ... باد هم  میومد ...  از پریروز که میشد 4 فروردین 4 دست و پا رفتن رو شروع کردی دخترکم:* اولین بار هم دنبال شست پای عمو مرتضی رفتی !!! تو چرا انقدر به پا علاقمندی مادر؟؟؟ آخه چه جذابیتی داره؟؟؟ کل اتاق رو دنبال پای عمو چهار دست و پا رفتی! از همون پریروز تف کردن رو یاد گرفتی:دی بقول منیژه تو ماشین بیکار بودی کار جدید یاد گرفتی:)) تا پستونک ...
6 فروردين 1392

63.دست دست!

دیروز با مامانی و بابایی رفتیم دماوند ... تو راه کلی اذیت کردی مامانم:* معمولا وقتی خوابت میاد قاطی میکنی دخترک و وقتی نزدیک رسیدنیم خوابت میبره! که در هر حال بیچاره ام چون تا تکونت بدم بیدار میشی ... دیروز هوا خیلی خوب بود ولی بیرون خونه خیلیییییییییییی گرمتر از توی خونه بود ... تا بخاری وشومینه روشن کنن ژاکت و این حرفا تنت کردم که سردت نشه! بعد بابا مرتضی زنگ زد به دایی افشین و دایی و آنیتا هم اومدن ... سیما نیومده بود و بقول آنیتا داشت جمب و جور میکرد:)) مامانی هی راه میرفت برات دست میزد و تشویقت میکرد به دس دسی ... خلاصه امروز صبح که از خواب بیدار شدی با موزیکی که تلویزیون گذاشته بود حسابی دس دسی کردی و کلی حرکات موزون! هم انجام دادی:دی ...
27 اسفند 1391