86.بالاخره بابا!
امروز بالاخره گفتی بابا! بعد بابات از در اومد من خواستم ذوقمرگش کنم ... گفتم آمیتیس بگو بابا! شما برای اینکه حال منو بگیری فوری گفتی : عمه! عمه! دوبار هم گفتی که حالمو بیشتر گرفته باشی:* میخواستم بخوابونمت خیلی با التماس بابات رو نگاه میکردی میگفتی بابا! بابا! بعد هیچی دیگه رفتی بغل بابات و نخوابیدی:) اینم از دلبری دخترک:* از صبح که پامیشی یه کله حرف میزنی تا زمان خواب:* قربونت برم من:* ادد دودو اگهههههه خلاصه که به حرف بیفتی احتمالا باید برم چوب پنبه بخرم بکنم تو گوشم از دست تو:* الانم بهت میگم بگو بابا! پستونکت رو انداختی از دهنت بیرون و میگی عمه! خوب بچه چرا با احساسات ما انقدر بازی میکنی؟؟؟ آهان از پستونکت گفتم یا نه؟ یادم نیست! ...







